تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers
روزانه هاي دودا

روزانه هاي دودا


روزانه هاي دودا

درباره وبلاگ


من (دودا) هستم 26 ساله و همسر عزيزم (ددا) 29 ساله روزانه هاي خودم را اينجا ثبت ميكنم یکسال و کمی از ازدواج ما میگذره اینجا روزانه های مو مینویسم (كامنت شما دوستاي گلم رو تو قسمت نظرات جواب ميدم )






امكانات جانبي


سلام دوست جونا

طبق قول قبلی عکس از خونه میزارم :

http://www.pcnet.ir/?v=dsc00119.jpg

http://www.pcnet.ir/?v=dsc001umu.jpg

http://www.pcnet.ir/?v=dsc001upu.jpg

این هم کار دست خودم هست :

http://www.pcnet.ir/?v=dsc00126.jpg

این هم درخت کاج ما :

http://www.pcnet.ir/?v=dsc001ili.jpg

 

دوشنبه هفتم دی 1388

سلام دوست حونا خوبید ؟

این عکس پازل قبلیم هستش :

http://www.pcnet.ir/?v=dsc001ljl.jpg

این  هم عکس پازل دومیم هستش ولی چون رو شاستی نیست فعلا عکس جعبه اش رو میزارم  :

http://www.pcnet.ir/?v=dsc001pvp.jpg

بازهم عکس دیگه ای خواستید مادر خدمتیم

 

 

 

 

دوشنبه هفتم دی 1388

سلام دوست جونا خوبید ؟quasimodo.gif : 68 par 104 pixels.

من که خوبم راستش از چهارشنبه مینیسم :

چهارشنبه شادی جونم اومد و با هم رفتیم خرید تا بعد از ظهر هم بیرون بودیم خلاصه شب هم خبری نبود شام و بعدش هم لالاپ

پنجشنبه از صبخ بی حوصله بودم مامانم زنگ زد و گفتند برییم بیرون سانی خواهر کوچیکم خرید داره من هم کلا در نقش آزانس خانواده هستم رفتم دنبالشون و بعدش هم رفتیم خرید خلاصه  بعدش اومدم خونه و خیلی خسته بودم لالا کردم ددا هم ساعت سه اومد و باهم در مورد این تعطیلات صحبت کردیم اول قرار شد با دوستاش بریم شمال ولی بعدش خودمون کنسل کردیم خلاصه من دیدم داریم خونه میمونیم و تو این سه روز تعطیلی ممکنه من تو خونه حوصلم سر بره تصمیم گرفتم پازل بخرم و درست کنم

پازل قبلیم که ۱۰۰۰ تایی بود ۱ هفته تموم شده میخوام رکرد بزنم و این دفعه ۳ روزه تموم کنم

خلاصه ددا گفت من خسته هستم خودت برو پازل بخر من هم رفتم دنبال سانی و رفتیم میلاد   ن و ر دنبال ۱ طرح خاص بودم یعنی فقط اون رومیخواستم ولی اونجا نداشت فوری بعدش رفتیم ت ی ر ا زه اونجا خیلی شلوغ بود ولی خدا رو شکر اولین مغازه داشت خریدم

بعدش اومدم خونه سریع بازش کردم و با ددا شروع به چیدنش کردیم خلاصه تا الان که جمعه شبه فکر کنم ۲/۵ رو تموم کردم عکسشو هر وقت حاضر شد میزارم عکس اون یکی دیگه رو هم پست بعدی میزارم

 

راستی ما قرار از این خونه بلند شیم ددا داره خونه میسازه و ما مستاجریم امسال هم اون آقاهه خونشو میخواد ما دقیقا خیابان رو بروی مامانم هستیم دوست ندارم از اینجا بلند شیم

دعا کنید برامون زود تر کار ددا تموم بشه و ما هم خونه بخریم از اسباب کشی خیلی بدم میاد وسایلام خراب میشه ولی ددا قبول کرده جهت شادی روحیه خراب من تمام مبلمان و ست خونه که الان یاسی بنفش هست عوض کنیم و من میخوام یا نقره ای کنم یا طلایی لطفا بهم پیشنهاد بدید کدوم رنگ قشنگتره

خلاصه من برم امیدوارم به همه این تعطیلات خوش بگذره منو دعا کنید heartshape1.gif : 46 par 30 pixels.

 

 

این هم پیامهای بازرگانی "

راستی کریسمس مبارک pinkhandcuffsf.gif : 43 par 32 pixels.

 

 

فعلا بای closed.gif : 85 par 42 pixels.

 

جمعه چهارم دی 1388

سلام دوست جونا خوبید شب یلداتون خوب بود ؟cowboynite.gif : 92 par 74 pixels.

من که ازصبح تا ساعت ۲ دنبال کارهای مامان جان بودم zombismiley.gif : 46 par 25 pixels.بعدش که اومدم خونه دوست جونیم شادی جونم که داره مامان میشهbabyboy.gif : 14 par 21 pixels. زنگید حال و احوال کرد xlove_huh.gif : 29 par 34 pixels.و بعد پرسید واسه شب امشب شام چی داریhuhsmileyf.gif : 19 par 20 pixels. گفتم سرم درد میکنه میخوام حاضری ۱ چیزی درست کنم و بخوریم کمی تعجب کرد nutssmiley.gif : 25 par 33 pixels.و گفت میدونی امشب شب یلداست ؟من هم که از همه جا بی خبر باورم نشد flabbergasted.gif : 22 par 24 pixels.فکر میکردم چند روزی مونده خلاصه رفتم رو تاریخ شیرم رو که خریده بودم نگاه کردم دیدم بله امروز ۳۰ ۹ هست (فکر نکنید ما تقوبم نداریم ولی من تقویمم تاریخ شیر هرروزم هست )

خلاصه تندی تندی به ددا زنگیدم و اون هم بی خبر تر از من فکر کنم ما تو فضا هستیم هر دو بی اطلاع dunnosmiley.gif : 42 par 18 pixels.dunnosmiley.gif : 42 par 18 pixels.خلاصه جاتون خالی شام سبزی پلو با ماهی به یاد شب عید با کمی بورانی من عاشق بورانی هستمhappytongue.gif : 19 par 26 pixels. و البته کلی هم انار دونیدم خلاصه ددا هم اومد کلی شمع روشن کرده بودم و خونه رو عشقولانه کرده بودم xflora_bowflower.gif : 22 par 36 pixels.flirtyeyess3.gif : 25 par 45 pixels.تا اولین سالی که باهم هستیم کلی خوش بگذرونیم آخه پارسال من این موقع بامامانیم رفته بودیم سوریه و لبنان و  ددا همه من چون نبودم رفته بود خونه مامیش

خلاصه بعد از خوردن شام هندوانه انار دان دان خوردیم و کمی کامپیوتر (البته شرطی ) بازیbubblesmiley.gif : 49 par 50 pixels. کردیم کلی هم عکس از خودمون گرفتیم کلا ما زوج با صفایی هستیم smileybunny1.gif : 61 par 48 pixels.smileybunny1.gif : 61 par 48 pixels.خودمون رو زیاد تحویل میگیریم راستی کلی هم فال   ح ا ف ظ گرفتیم  شب هم که برنامه  ن و د را تا ته دیدم بعدش لالاییدم

امروز از صبح تا حالا هم دنبال کار مامیم بودم راستی من دارم کلاس گیتار میرم یعنی میاد به من تبریک بگید hulasmiley.gif : 39 par 23 pixels.hulasmiley.gif : 39 par 23 pixels.

 

این همه از این

 

 

راستی از آنایی جون گل عزیزم قربونش برم همه بابت محبتاش ممنونننننننننننننننن

 

راستی عکس میخواهید آیا ؟//giraffesmiley.gif : 121 par 47 pixels.

سه شنبه یکم دی 1388

سلام دوست جونا خوبید

تو این یکسالی که اینجا نبودم کلی دلم برای همتون تنگیده بود خیلی به یادتون بودم 1 ماهی بود میومدم ولی هم پس ایمیلم رو گم کرده بودم و هم پس اینجا رو خلاصه آخرش یادم اومد و الان هم که در خدمت شما دوست جونا هستم

راستی من الان یک خانم خونه دار هستم xlove_huh.gif : 29 par 34 pixels.و از صبح تا شب بیکار هستم varulv.gif : 33 par 28 pixels.ولی کلی خوش میگذره آخه من از اول هم کار دوست نداشتم

نمی دونم دیگه چی بنویسم از هلی جونم از آنا جونم از آزی جونم از الهه جونم دوست دارم خبر داشته باشم xflora_bowflower.gif : 22 par 36 pixels.دلم کلی براتون تنگیده دوباره میام و باز براتون میحرفم فعلا گشنمه حتما دوباره میام eating.gif : 35 par 25 pixels.

جالب اینکه از موقعی که سرکار نمی رم کلی لاغر شدم جالب نیست ؟؟؟

 

 

فعلا بای همتون hulasmiley.gif : 39 par 23 pixels.

 

شنبه بیست و هشتم آذر 1388

سلام من بعد از مدتها باز برگشتم دلم برای همهتون کلی تنگ شده بود
جمعه بیست و هفتم آذر 1388

ديروز از صبح شركت بودم ساعت 1 از شركت رفتم خونه  رفتم حموم و بعدش تندي رفتم پيش اون خياطه براي لباسهاي پاتختي و حنابندون
بعدش رفتم پيش لباس عروسيه اونجا من اصرار و بر مدل خودم كردم و اون هم متقاعد شد
حلاصه بعدش رفتم حريد هاي ددا رو انجام دادم ساعت 5 هم رسيدم خونه ددا اينا اونجا هم كمي كمك كردم به مامان شوشو و البته 1 از جاري هاي محترم هم بودند
خلاصه مامان اينا خودم ساعت 7 و نيم رسيدن افطار رو خورديم و خلاصه حرف و خنده از اين حرفها
تو اين مابين ها ماشا ا... اين خواهر شوهره هر روز داره بيشتر خودشو رو ميكنه حرف از حنابندون شد من گفتم اصلا نمي خوام حنابندون بگيرم 1 هو جاريها و خواهر شوهر چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نميخواي بگيري گفتم خسته ميشم اصلا حس اين كار رو ندارم اونها هم نه حتما بگير آخه 1 از ايرادات خانواده ددا اينا اين هست خيلي مقيد هستند مثلا تو فيلم نامزدي من همش يا منم يا خواهرم يا مامانم يا خاله هام از اونها هيچكي تو فيلم نيست به خاطر اين خيلي از رفتارشون بدم مياد خواهرشوهر ميگفت ما رسم داريم حنابندون خيلي مفصل بگيرم اونجا ميخواستم بلند شم خرخرشو بجوم بگم نامزدي هم از سرت زياد بود بچه پرو ميگفت مهمونا خيلي كم بودن به نظرتون 80 تا كم هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودشون تا ما افطار دعوت نكرده بوديم به روي خودشون نمي آوردن بابا 1 بار بايد خانواده عروسمون رو دعوت كنيم اونوقت چه توقع هايي دارند من هم افتادم رو دنده  لج و اصلا حنابندون نميگيرم راستي دارم استعفا  ميدم چون من بعد از ازدواج نمي خوام كار بكنم خلاصه دنبال خونه هستيم تو امير آباد يا فاطمي نزديك خونه مامان اينا خلاصه فقط 2 هفته مونده و من هيچ كاري هنوز نكردم
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387

سلام دوست جونا خوبيد
من هم بد نيستم ديروز تو شركت بودم كه مامان زنگ زد و خلاصه طلسم شكسته شد و خلاصه مامان ددا اينا ما رو دعوت كرده خونشون براي فردا كه امشب باشه خلاصه ما هم كلي تعجب زده شديم  تو شركت هم خبر ديگه نبود غير از اينكه ددا 1 آپارتمان هم فروخت دست بالش باز تر شد خلاصه بعد از شركت رفتم مفتح 1 آتليه 3 تا عكسم رو كه كلي هم روش كار كرده بودم رو دادم برام رو شاستي بزنه 20 در 30 فكر كنم خيلي ناز بشه براي تو اتاق خواب
خلاصه بعد از اونه هم اومدم خونه خالمم هم  كه اينجاست كلي ني ني بازي كرديم و ميخواستم برم خياطي ولي حسش نبود گرفتم خوابيدم تا ساعت 6 خلاصه برادرم زنگ زد و گفت برم ستارخان پيش ضبط ماشين فروشي آخه من چند روز پيش كه رفتم كارواش نمي دونم چيكار كرده بود هم ضبط ماشين از كار افتاده هم بوق و هم چراغ ها البته چراغ ها رو بردارم درست كرد بوق رو هم چند روز خودمان نقش بوق رو داشتيم تا ديروز يعني همش جيق ميزدم تو ماشين ضبط ماشين هم 30 تومان ناقابل خرج برداشته آخه يك كارواش رفتم 5 تومان  اين همه تو خرج افتادم البته شايان ذكر است تو كارواش كارگره زد پرده پشت ماشين رو هم پاره كرد ديد من ديگه قاطي كردم رفت 1 نو برام دوباره نصب كرد البته دلم سوخت براش آخرش 1 هزاري براش گذاشتم كنار
خلاصه اين هم ماشين
بعدش ددا زنگ زد و گفت افطار برم خونشون خلاصه من هم رفتم اونجا افطار رو خورديم بعد افطار هم مشغول به شلوغ بازي و بعدش شام رشته پلو و گوشت داشتند من هم 10 سالي بود رشته پلو نخورده بودم لذتشو بردم خلاصه موقع رفتن هم ددا خواهش كرد فردا زود تر از مامانم اينا برم خونشون و براش خريد كنم خيلي باحال من هم قبول كردم آخه ددا بچه آخر هستش و مامان هم ديگه زياد اهل وسايل تزيين خونه نيست ددا سفارش كلي وسايل پارچ و ليوان و فنجون و .... همه در حد طرح خيلي جديد سفارش  داده تا امروز من برم بخرم و ببرم خونشون خيلي جالب نيست
آها راستي ديروز از مزون لباس عروسي زنگ زدند و براي خودشون بالاتنه لباسم رو تغيير مدل دادند من هم كه ديگه كاملا بي خيال شدم اصلا برام مهم نبود هيچي بهش نگفتم اين هم از ديروز ما



فعلا باي باي همتون
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

ديروز از صبح شركت بودم و اصلا هم خبري نيست مثلا دو هفته تا عروسي مونده اصلا نمي دونم ميشه يا نه ۱ اتفاق بد هم افتاد باباي ددا كه سرطان پروستات داره ميخواد اول مهر بره اول كنه آخه من نمي دونم چه موقعه عمل كردن ايشون بود واقعا گيج مغز شدم بعد از شركت هم رفتم خونه ديدم خالم كه تازه فارغ شده اومده خونمون چند روزي بمونه آخه طفلكي دپرسي بعد از زيامان گرفته همش بي قراري ميكنه مادر بزرگم هم به رحمت خدا رفته اين خاله ما هم اولين بچه ش هست خيلي دوست داره همه دوربرش باشن خلاصه ايشون و شوهرشون و نينيشون اومدن خونه ما البته شوهرش ميخواست بره خونشون كه خالم و مامانم نذاشتن
آها راستي چه قدر مخالف اين بود كه اين شوهر خالم شب بمونه خونه ما
 

خلاصه هرچقدر هم بهش اس ام اس دادم بيا اينجا گفت سرم درد ميكنه و نيومد شب هم هي ميگفت برو به مهمونات برس خيلي حسوده اين دداي ما

 

ببيچاره خالم خيلي زجر ميكشه خيلي درد داره ديشيب خيلي حالش بد شد رفتيم طبقه پايينيمون دكتر هست صداش زديم و اومد اون هم كلي آزمايش براش نوشت از موقعه اي كه اين خالم رو ديدم از بچه دارن شدن ميترسم فكر كنم خيلي سخت باشه حالا فهميدم چرا بهشت زير پاي مادر هست به خدا خيلي سختي داره از ديشب تا حالا فكر كنم فقط خالم ۱ ساعت خوابيده خلاصه اين هم اوضاع و احوال ما مثلا دوهفته ديگه عروسي ماست

 

خلاصه اين هم چند مدل لباس جهت خالي نبودن عريضه :

 


http://irapic.com/view/2qibqc3.jpg-59933.html

 


http://irapic.com/view/2rp4jo2.jpg-14126.html

 


http://irapic.com/view/4c13y8i.jpg.html

 


http://irapic.com/view/10yf3x0.jpg.html

 


http://irapic.com/view/11l38lj.gif.html

 


http://irapic.com/view/naml2.jpg.html

 


http://irapic.com/view/DSC00044.JPG-44927.html

 


http://irapic.com/view/65789.jpg-75560.html

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

سلام دوست جونا خوبيد من كه اصلا اصلا خوب نيستم اوضاع خيلي قاطي پاطي شده ما هنوز خونه نگرفتيم من خودمو آخر ميكشم از ريلكسي ددا

پنج شنبه از صبح خونه ددا اينا بودم اونجا با خواهر ددا رفتيم پيش خياطي و سفارش لباس ها رو دادم خلاصه بعدش تندي من اومدم خونه تا به مامي كمك كنم آخه شب مامان و برادرها و خواهر ددا مهمون ما بودند البته خواهرش چون مهمون داشت گفتند نميان البته غير اونها دايي كوچيكم و خانومش كه من اصلا ازش خوشم نمياد و پدر بزرگم هم مهمون ما بودند خلاصه رفتم خونه كه ددا زنگ زد و گفت تمام غذاها رو برداريم و بريم فشم افطار و فردا برگرديم به مامان گفتم گفت اشكال نداره ولي مامان ددا گفته بود نه تو زحمت ميفتن خلاصه بهتر ماشد و همين تهران مونديم خلاصه مامانم زحمت كشيده و آش و سبزي پلو و مرغ و قرمه سبزي و ژله هاي رنگارنگ و حلوا و .... جاتون خالي درست كرده بود سر افطار ددا اينا همراه با مامامي و پدر و بردار ها همراه با خانمهاشون و بچه هاشون دايي من و خانومش و پدر بزرگم اومدن افطار خورديم گل گفتيم گل شنيديم و بعدش ساعت ۱۱ شام خورديم مامان هم چون غذا خيلي زياد بود براي همشون كشيد تا ببرن دقيقا كاري كه تو نامزدي كرد براي همشون غذا كشيد تا سحري داشته باشند خلاصه شب رفتند و ما هم هي ظرف شستيم خونه جمع كرديم

جمعه هم ددا منو به هواي پر كردن فرم اطلاعات خانواده كشوند خونشون ۱ ساعت اونجا بودم كه ددا با برادرش رفتند فشم براي پول دادن به كارگر ها آخه دارند كار بنايي اونجا انجام ميدن من هم برگشتم خونه خلاصه شب هم بامامان اينا رفتيم مركز خريد پونك آها بوستان خيلي باحاله من خيلي وقت بود نرفته بودم كلي هم بلوز ملوز خوشمل خريدم برگشتم خونه ددا هم چون خيلي خسته بود شب فشم موند

شنبه هم كه من اومدم شركت و خبر خاصي هم نبود بعدش بعد از شركت رفتم باز پارچه خريدم آخه خياطه گفته بود بعدش هم خونه ددا اينا بودم ددا خيلي ناراحت و كلافه است ماهنوز خونه نگرفتيم اون وضعش از من خيلي بدتر هست خلاصه خيلي برام دعا كنيد امروز كافر شدم و روزمو خوردم آخه ديروز تا ساعت ۹ بيرون بودم و افطار نخوردم صبح هم سحري كم خوردم

 

خلاصه خيلي التماس دعا

حس نوشتن نداشتم فقط به خاطر دوستاي گلم نوشتم

راستي عكس سرويس رو امروز ساعت ۷ صبح انداختم ۱۰ تا انداختم ولي خوب نميشد شرمنده دوست جونا

 

 


فعلا باي 

عكس سرويس كمي واضح تر :
 


http://irapic.com/uploads/1221464941.jpg

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387